عشق ما آنیساعشق ما آنیسا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

♥♥آنیسا فسقلی♥♥

دنیای این روزای ما

عزیزه دلم سلام  امروز اومدم از کارای این چند وقتت و پیشرفتات بنویسم  دیگه دخترم قشنگ حرف میزنه و با حرف زدنش دلبری میکنه حسابی برا من . انقدر شیرین حرف میزنه که نگو . 5 تا شعر بلده و برا ما میخونه با بچه های هم سن و سالش بسیار عالی بازی میکنه . تو خونه چشم میزاره مامان قایم شه میدوو میاد پیداش میکنه و میخنده . خلاصه که تو یه کلام دختر گل من بزرگ شده بزرگ  وقتی که موقع بیرون رفتن میشینه دم در و خودش کفشاشو پاش میکنه و بندشو میبنده میفهمم داره بزرگ میشه . وقتی قاشق و از دست من میگیره و میگه خودم بلتم بخورم تو برام نعنا بیار ( ماست و نعنا ) میفهمم داره بزرگ میشه . وقتی میریم تو پارک و دیگه برای بازی کردن و گرفتن حقش به م...
14 ارديبهشت 1393
2732 11 25 ادامه مطلب

عید شما مبارک با یه عالمه تاخیر و شرمندگی

آمد بهار جانها .............   سلام عزیزه دل مادر  وای که امسال چه عیدییییییییییییی  بود  . قبلش تا سال تحویل بدو بدو داشتیم و وقت سر خاروندن نداشتیم . بعدشم تا امروز که 19 فروردین باشه محلت نکردم تو خونه بشینم  مسافرت رفتیم . یه عالمه مهمونی رفتیم عروسی رفتیم . همش پارک و مهمونی و بیرون رفتن به قول تو ددر بودیم . که فکر کنم توام دیگه دلت میخواد یکم خونه بشینی و آرامش داشته باشی عزیزه دلم توام خسته شدی .  راستی واقعا دختر به خانومی و مهربونی دختر من بوده تا حالا ؟ داشتیم ؟ نداشتیم که .  تو عزیزترینی برام مهربون من . گاهی فکر میکنم خیلی بیشتر از سنت من و موقعیتمو خستگیمو کلافگیمو درک میکنی . ...
20 فروردين 1393

تولد دو سالگیت مبارک همه زندگی ما

دختر نازم همه زندگیمون دو ساله شد باورم نمیشه انقدر زود گذشت باورم نمیشه . عاشقتم مامانی انقدر عشقی شیرین زبون شدی حسابی دلمو میبری فدای خنده هات و حرف زدنات بشم من عسلکم .  امسال برا تولدت خیلی برنامه ها داشتم اما دقیقا دو روز مونده به تولدت مامان سرمایی خورد که تا حالا تجربه نکرده بود حالم اصلا خوب نبود رفتم بیمارستان سرم زدم اصلا نا نداشتم از جام پاشم همشم غصه میخوردم که فردا تولدت و من هی کار نکردم اما خوشبختانه بعد از ظهر بهتر شدم و به کمک مامی و عمع گلریز همه چی ردیف شد دست گلشون درد نکنه . خدا برامون نگهشون داره انقدر هوامونو دارن .  همین جا از جفتشون تشکر میکنم . خلاصه کارای تولدت و کردیم و دیشب تولدت خیلی خوب و خوش برگ...
24 اسفند 1392

23 ماهگی دخترم و یه عالمه کار مامان

ای جون دلمی مامان ببخشید بابت این همههههههههههههههههههه تاخیر شرمنده روی ماهتم  خیلی سرم شلوغه خیلی کار دارم . هم کارای تولدت و دارم انجام میدم میخوام یه تولد عالییییییییی برات بگیرم هم کارای خونه تکونی و خریدای عید خلاصه که خیلی زیاد سرم شلوغه . شما خوشگل خانوم نازم که انقدر خواستنی و ماه شدی که نگو وووووو عین بل بل برام حرف میزنی من دلم ضعف میره برات صبح تا از خواب پا میشی میگی ماماننننننننننننننننن سداممممممممممم ( سلام ) بدو صبونه ....  من عشق میکنم من زندگی میکنم با دونه دونه کلماتی که از دهنت در میاد مامان  .راستی دخترم خیلی بزرگ شده اصلا باورم نمیشه هر روز که بیدار میشم و تو خوابی یکم بالا سرت وایمیسم نگات میکنم چ...
19 بهمن 1392

سوغاتی های آنیسا

عزیزه دلم قول داده بودم که عکس سوغاتی هاتو که خاله ها برات اورده بودن و برات بزارم اما وقت نمیشد اما امروز دیگه خدا رو شکر تونستم عکساشونو بگیرم و برات بزارم لازم به ذکر است که امروزم کلی سوغاتی از دختر خاله مامی ( مامان بابایی ) که اومده بودن ایران برا پسملشون عروسی بگیرن هم گرفتی که عکسشو برات میازرم دست گلشون درد نکنه . اول سوغاتی خاله ها البته از خیلیاش عکس ننداختم یه عالمه جوراب و جوراب شلباری  و گلسرهم خاله ها اورده بودن  دستشون درد نکنههههههههههه من عاشق این کفشممممممممممممممم . مرسی خاله های مهربون . این کاپشنم عمو کامران برات فرستاده بود یادم رفته بود عکسشو برات بزارم .عمو کامرانم دستت درد نکنه مهربون...
17 دی 1392

آنیسا بزرگ میشود

سلام عزیزه دلم مادر آخه فدای قد و بالات بشم که جدیدا انقدر زود بزرگ میشی و کارای جدید یاد میگیری عشقم  از غذا خوردنت که نمیگم چشم نخوری نه اینکه اینجا نگماااااااااااااااا کلا نمیگم حتی پیش خودم یه همچین مادر ترسوییم من . اما خدارو شکر خدارو صد هزار مرتبه شکر .  ماشالله کلا دختر خوبی هستی و تو هیچی من و اذیت نکردی . هم از نظر از شیر گرفتن هم از پمپرز گرفتن . کلا همه چیزی که برای مادرا کابوسه برای من و تو خیلی راحت و بیدردسر گذشت از بس که تو دختر ماهی هستی . زود باهام کنار میای . خدارو شکر  برای از شیر گرفتنت منتطر روزا و شبای بدی بودم خیلی جاها خونده بودم که نی نی هارو میبرن تو خیابون با ماشین میگردونن از بس گریه میکنن ام...
3 دی 1392