تاريخ : دوشنبه 1 آبان 1391 | 1:55 | نویسنده : سمیرا

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
آرام چشمهایت را روی هم بگذار. من بیدار میمانم وکابوسها را یکی یکی از اتاقت دور خواهم کرد... فقط سعی کن یک شب خواب آرزوهایت را ببینی

آدم بايد يه "تو" داشته باشه كه هر وقت از همه چي خسته و نا اميد بود بهش بگه : مهم اينه كه تو هستي ، بيخيال ِ دنيا آنيسام



تاريخ : دوشنبه 30 شهريور 1394 | 0:15 | نویسنده : سمیرا

عزیزه دلم یک سالی میشه که دیگه برات ننوشتم تو وبلاگت 

یک سال پر از اتفاقای خوب و بد ،آنیسای مامان بزرگ شده خانوم شده دیگه کوچولو نیس مامان باهاش دردل میکنه مامان و ناز میکنه و دلداریش میده 

هروقت تو زندگی به مشکلی خوردم و ناامید شدم خنده های تو امید زندگی بود برام ،میخوام دوباره برات بنویسم این وبلاگ و خیلی دوست دارم خودم گاهی میرم اون پستای اول و میخونم و یاد خاطراتت میفتم ذوق میکنم دورت بگردم ، دوباره شروع میکنم به نوشتن 

 

پی نوشت : مرسی از همه دوستای خوبم که تو نبودم کلی حال من و آنیسا رو پرسیدن مرسی مهربونا دلم برا همه تون تنگ شده بود 



تاريخ : چهارشنبه 5 شهريور 1393 | 17:52 | نویسنده : سمیرا

دخترم عشقم زندگیم .عاشقونه دوست دارم و همه زندگیمو برا خوشبخت شدنت میزارم . روزت مبارک 



تاريخ : شنبه 14 تير 1393 | 16:12 | نویسنده : سمیرا

سلام شیرین زبون مامان دیروز با بابایی بعد از ظهر حوصلمون سر رفت گفتیم بریم با هم باغ گل کرج .. عمو سعید و خاله سپیده ( به قول تو سفیده ) هم با هامون اومدن کلی بهت خوش گذشت و کیف کردی دختر گلم . یه عالمه دوییدی و توپ بازی کردی در حدی که رسیدی خونه گرفتی خوابیدی تا فردا صبح . اینم عکسا جیگرمممممممممممم :

قربون خندت عاشقت این عکستم خانومم 

عزیزه دلم یکم از این گنده ها ترسیده بودی . قشنگ تو عکسم معلومه خودتو کشیدی عقب

وای اینجا عین بهشت بود :

این قرباغه رو هم از اونجا گرفتیم عشق کردی  انقدر باهاش بازی کردی

ایشالله بهت خوش گذشته باشه خانومم



تاريخ : دوشنبه 9 تير 1393 | 16:32 | نویسنده : سمیرا

وای عشقممممممممممممممممم سلامممممممممم تورو خدا مامان و ببخش انقدر دیر آپ کرده .. گووش شیطون کر امسال خیلی سال خوب و خوشی همش با هم اینور اونور مهمونی و پارتی و از این حرفاییم کلی بهمون خوش میگذره برا همین نمیرسم زیاد بیام نت . 

دوستای گلم خاله ها عموهای گل آنیسا مامان آنیسا رو ببخشید دلم براتون خیلی تنگ شده . تمام پیغامای پر مهرتونو با هم میخونیم و کلی دوستون داریم . 

آنیسا عشقم خانومم پرنسسم دختر گلم آخه زیبا تر از تو تو دنیا برا مامان وجود نداره . آخه چقدر هر روز که میگذره بامزه تر و شیرین زبون تر میشی تو فدای قد و بالات بشم من عروسک 

آنیسا خیلی خیلی خیلی خوشگل حرف میزنه گاهی با جملاتش من و شوکه میکنه . اون روز بهم میگه مامان شما صلاح میدونی من برم بالکن ؟ نمیدونم صلاح و دیگه از کجا شنیده . باهوش منه دیگه این سرتق . بسیار بسیار حرف حرف خود شدهه و برای رسیدن به کارایی که میخواد انجام بده جیغای بنفش میکشه . البته من مقاومت میکنم . میخوام از الان بدونه هر چیزی زوری به دست نمیاد . 

خلاصه روزای خوب و خوشی با هم میگذرونیم . ایشالله که همیشه زندگی همه بر وفق مرادشون باششه و دلاشون پر از مهربونی و شادی . 

هفته پیشه دوباره با یه سری از بچه ها رفتیم باغ. وای که چقدر خوش گذشت . دوروز اونجا بودیم و آنیسای بد غذا تبدیل شده بود به یه دختر خوب که میشست سر سفره تا ته غذاشو میخورد . و چه لذتی از این بالاتر برای یک  مادر بچه بد غذا دار . همش تو آب بود و عاشق شنا کردن . میرفت بالای سکو و میگفت مامانی شیرجه بزنم ؟ میپرید بغل باباش تو آب . خلاصه که خوش گذشت جای همه دوستان خالی .

اینم عکسای باغ : 

اولین مایو جدی دخترم 

 

وقتی بابایی با دخترش میرقصه : 

ایشالله نماز روزه های دوستای گلم قبول باشه . خیلی دوستون داریممممممممممممم . 



تاريخ : شنبه 3 خرداد 1393 | 22:37 | نویسنده : سمیرا

سلام عزیزه دلم خانومم 

وای که چقدر تو فهمیده و خانوم شدی . هر روز بهت میگم مامان میدونستی من به داشتن همچین فرشته ایی افتخار میکنم توام میخندی واسم و میگی میدونم . آخ فدای دونستنت . چهار روز رفتیم شمال چه هوایی به به چون فصل امتحانات بود جاده خلوته خلوت و هوا شمال خنککککککک من یه عالمه لباس تابستونی برات برده بودم ولی شبا مجبور بودم بهت لباس درست حسابی بپوشونم سرما نخوری . الهی فدات شم میگفتی مامان لباس بپوشون دو باره سرما نخورم مریض شم . وای قربونت برم فهمیده من از الان نگران سلامتی خودتی آفرین باهوشم . خیلی خوش گذشت سفر شما حسابی از آب و گل دراومدی و واسه خودت خانومی شدی دیگه اصلا مامان باهات تو مسافرتا اذیت نمیشه سرت به کارای خودت گرمه و بازی میکنی . 

این دفعه یه دل سیر بردمت دریا و آب بازی کردی طبق معمول با عمو سهیل و مهدی و خاله ستاره و مهلا رفتیم . ویلا دقیقا لب آب بود و شما تا چشمات و باز میکردی میرفتی کنار ساحل شن بازی . راستی نی نی خاله مهلا ایشالله ماه دیگه به دنیا میاد یه پسر گل که هنوز اسمش معلوم نیست از این به بغعد میشه همبازی تو تو مسافرتا . 

اینم عکسای شمال شاهزاده خانوم ما :

این عکس پایینی بدجوری عاشقشمممممممممممممم 

اینجا تو کافه هتل مروارید خزر برا خاله ستاره تولد گرفتیم و سورپرایزش کردیم چقدرم به تو و چسبید گلمممممممم :

اینم آنیسا و کیک :

چقدررررررررررررررررررررررررررررر این مسافرت خوش گذشت 



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد