تاريخ : دوشنبه 1 آبان 1391 | 1:55 | نویسنده : سمیرا

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
آرام چشمهایت را روی هم بگذار. من بیدار میمانم وکابوسها را یکی یکی از اتاقت دور خواهم کرد... فقط سعی کن یک شب خواب آرزوهایت را ببینی

آدم بايد يه "تو" داشته باشه كه هر وقت از همه چي خسته و نا اميد بود بهش بگه : مهم اينه كه تو هستي ، بيخيال ِ دنيا آنيسام



تاريخ : يکشنبه 14 شهريور 1395 | 20:06 | نویسنده : سمیرا

روزا داره میگذره مامان ، بزرگ شدی . منم با تو بزرگ شدم دیگه اون مامان که با گریه هات هول میشد و پا به پات گریه میکرد وجود نداره الان محکم تر شدم صبور تر شدم اومدنت منم بزرگ کرد .تازگیا فقط به فکر آیندتم چیزی اذیتت کنه دیوونه میشم همه میگن زیادی حساس شدم ولی اونا حس منو. بهت نمیدونن من از تموم دنیا هیچ کس و هیچ چیز و به اندازه ی تو دوست ندارم تویی که تمام زندگیمو دارم میزارم که با بهترین امکانات بزرگ شی .مامان جدیدن یکم از دختر دست گلش دوره میره سر کار ولی تو طبق معمول خانومی میکنی و با شرایطم کنار میای، اصلن میدونستی منطقی ترین دختر روی زمین و من دارم؟ باهات حرف زدم و کلی باهات درددل کردم متوجه شدی دلم برای کار کردن چقدر تنگ شده بهم گفتی برو سر کار ولی زود بیا نمیدونی آنیسا چه حس خوبیه بعد از چهار سال دوباره برم سر کاری که دوست دارم . میبینی داریم باهم زندگی و تجربه میکنیم برای هر دومون اولش سخت بود ولی الان کلی خوشحالیم جمعه هام فقط مال دخترمه .

راستش هنوز با مهدکودک رفتنت نتونستم کنار بیام هنوز میترسم تورو دست غریبه بسپرم احساس میکنم هیچ کس نمیتونه مثل من و دو تا مامان بزرگا ازت نگه داری کنه برا همین یکم از خودم دلگیرم باید با خودم کنار بیام تا توعم زودتر وارد اجتماع بشی و دوستای جدید پیدا کنی همونطوری که تو منو درک میکنی منم وظیفمه درکت کنم برای همین ازاول مهر میزارمت مهد کودک .

این روزا شاید شبیه هم بگذره ولی من از تک تک ثانیه هاش راضیم از سر کار به شوق دیدنت میام خونه بازی میکنیم ،پارک میریم ،دعوا میکنیم ، آشتی میکنیم ولی هر چیزی که بشه شبا تو بغلم همیشه قبل از خواب برات قصه مامانی و تعریف میکنم که عاشق دخترشه هر شب تو گوشت یه عالمه دوست دارم میگم و دنیای من تو اون وقتی که میگی مامان قد آسمونا دوست دارم خلاصه میشه . 

دوست دارم و این حس همیشگیه 



تاريخ : دوشنبه 30 شهريور 1394 | 0:15 | نویسنده : سمیرا

عزیزه دلم یک سالی میشه که دیگه برات ننوشتم تو وبلاگت 

یک سال پر از اتفاقای خوب و بد ،آنیسای مامان بزرگ شده خانوم شده دیگه کوچولو نیس مامان باهاش دردل میکنه مامان و ناز میکنه و دلداریش میده 

هروقت تو زندگی به مشکلی خوردم و ناامید شدم خنده های تو امید زندگی بود برام ،میخوام دوباره برات بنویسم این وبلاگ و خیلی دوست دارم خودم گاهی میرم اون پستای اول و میخونم و یاد خاطراتت میفتم ذوق میکنم دورت بگردم ، دوباره شروع میکنم به نوشتن 

 

پی نوشت : مرسی از همه دوستای خوبم که تو نبودم کلی حال من و آنیسا رو پرسیدن مرسی مهربونا دلم برا همه تون تنگ شده بود 



تاريخ : چهارشنبه 5 شهريور 1393 | 17:52 | نویسنده : سمیرا

دخترم عشقم زندگیم .عاشقونه دوست دارم و همه زندگیمو برا خوشبخت شدنت میزارم . روزت مبارک 



تاريخ : شنبه 14 تير 1393 | 16:12 | نویسنده : سمیرا

سلام شیرین زبون مامان دیروز با بابایی بعد از ظهر حوصلمون سر رفت گفتیم بریم با هم باغ گل کرج .. عمو سعید و خاله سپیده ( به قول تو سفیده ) هم با هامون اومدن کلی بهت خوش گذشت و کیف کردی دختر گلم . یه عالمه دوییدی و توپ بازی کردی در حدی که رسیدی خونه گرفتی خوابیدی تا فردا صبح . اینم عکسا جیگرمممممممممممم :

قربون خندت عاشقت این عکستم خانومم 

عزیزه دلم یکم از این گنده ها ترسیده بودی . قشنگ تو عکسم معلومه خودتو کشیدی عقب

وای اینجا عین بهشت بود :

این قرباغه رو هم از اونجا گرفتیم عشق کردی  انقدر باهاش بازی کردی

ایشالله بهت خوش گذشته باشه خانومم



تاريخ : دوشنبه 9 تير 1393 | 16:32 | نویسنده : سمیرا

وای عشقممممممممممممممممم سلامممممممممم تورو خدا مامان و ببخش انقدر دیر آپ کرده .. گووش شیطون کر امسال خیلی سال خوب و خوشی همش با هم اینور اونور مهمونی و پارتی و از این حرفاییم کلی بهمون خوش میگذره برا همین نمیرسم زیاد بیام نت . 

دوستای گلم خاله ها عموهای گل آنیسا مامان آنیسا رو ببخشید دلم براتون خیلی تنگ شده . تمام پیغامای پر مهرتونو با هم میخونیم و کلی دوستون داریم . 

آنیسا عشقم خانومم پرنسسم دختر گلم آخه زیبا تر از تو تو دنیا برا مامان وجود نداره . آخه چقدر هر روز که میگذره بامزه تر و شیرین زبون تر میشی تو فدای قد و بالات بشم من عروسک 

آنیسا خیلی خیلی خیلی خوشگل حرف میزنه گاهی با جملاتش من و شوکه میکنه . اون روز بهم میگه مامان شما صلاح میدونی من برم بالکن ؟ نمیدونم صلاح و دیگه از کجا شنیده . باهوش منه دیگه این سرتق . بسیار بسیار حرف حرف خود شدهه و برای رسیدن به کارایی که میخواد انجام بده جیغای بنفش میکشه . البته من مقاومت میکنم . میخوام از الان بدونه هر چیزی زوری به دست نمیاد . 

خلاصه روزای خوب و خوشی با هم میگذرونیم . ایشالله که همیشه زندگی همه بر وفق مرادشون باششه و دلاشون پر از مهربونی و شادی . 

هفته پیشه دوباره با یه سری از بچه ها رفتیم باغ. وای که چقدر خوش گذشت . دوروز اونجا بودیم و آنیسای بد غذا تبدیل شده بود به یه دختر خوب که میشست سر سفره تا ته غذاشو میخورد . و چه لذتی از این بالاتر برای یک  مادر بچه بد غذا دار . همش تو آب بود و عاشق شنا کردن . میرفت بالای سکو و میگفت مامانی شیرجه بزنم ؟ میپرید بغل باباش تو آب . خلاصه که خوش گذشت جای همه دوستان خالی .

اینم عکسای باغ : 

اولین مایو جدی دخترم 

 

وقتی بابایی با دخترش میرقصه : 

ایشالله نماز روزه های دوستای گلم قبول باشه . خیلی دوستون داریممممممممممممم . 



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد